داستان روز سکوت به انگلیسی | The Day of Silence

داستان انگلیسی | داستان کوتاه انگلیسی | داستان های انگلیسی با ترجمه فارسی و فایل صوتی
اردیبهشت ۳, ۱۳۹۹
بازدید : 62 بازدید

داستان روز سکوت: The Day of Silence

رژی پسری عادی و معمولی بود که مادرزاد ناشنوا به دنیا آمده بود و نمی توانست چیزی بشنود. او را در تمام شهر می شناختند و همه او را دوست داشتند. اما متأسفانه این طور به نظر می رسید که هر کس با او به گونهی متفاوتی رفتار می کرد و درک خاصی از او داشت. بچه ها نگران بودند که ممکن است با چرخ خود به او آسیب برسانند، چون او نمی توانست صدای زنگ دوچرخه شان را بشنود و کنار برود. بزرگترها هم طوری با او رفتار می کردند که انگار کندذهن است و قادر به درک چیزی نیست. اگر چه رژی بچه ی مهربانی بود.

 

رژی از این وضع چندان راضی نبود. اما کسی که بیشتر از همه از این وضع ناخشنود بود، دوستش میخائیل بود، و روزی تصمیم گرفت این وضع را تغییر دهد. پدر میخائیل شهردار شهر بود و میخائیل او را متقاعد کرد که یک روز از سال را به افتخار رژی، جشنی برای افراد ناشنوا برگزار کنند. در طی آن روز همه ی اهالی شهر باید گوش بند می گذاشتند تا چیزی نشنوند.

 


همه از این ایده خوششان آمد، چون تک تک اهالی شهر عاشق رژی بودند. آن روز را روز سکوت نام گذاری کردند و در آن روز همه برای تفریح و سرگرمی گوش بند گذاشتند. برای همدیگر لطیفه های خنده دار تعریف کردند و خندیدند. اما به تدریج که زمان گذشت، مردم آگاه شدند که وقتی نتوانی صدایی بشنوی، زندگی چقدر مشکل می شود. علاوه بر این در آن روز هیچ کس رژی را به عنوان پسر ناشنوا نمیدید. چون همه خودشان ناشنوا شده بودند. به همین خاطر با رژي مثل هر پسر کوچک دیگر رفتار می کردند و بدین ترتیب مردم جنبه ی کاملا جدیدی از شخصیت رژی را مشاهده کردند. او پسری تیزهوش و زرنگ بود.

 

در آن روز رژی با استفاده از ایما و اشارات معمول خود، یکی از کسانی بود که توانست بهتر از هر کس با دیگران ارتباط برقرار کند. یعنی مردم توجه بیشتری به آنچه او می گفت نشان دادند و از هوش، خلاقیت و توانایی او برای یافتن پاسخ تقریبا هر مسئله متعجب شدند.


آنها فهمیدند که رژی همیشه همین طور بوده و اینکه رژی در زندگی طبیعی و عادی خود همیشه برای ایجاد ارتباط فقط به یک کم زمان بیشتر احتیاج داشته است و این تنها تفاوت او با سایر بچه ها بوده است.

 

بنابراین روز سکوت روزی بود که طبیعت واقعی رژی برای همگان مشخص شد . در این روز همه فهمیدند که باید به هر کس فرصت داد تا ارزش های خود را نشان دهد. مردم شهر می خواستند مطمئن شوند که دیگران این درس را فرا گرفته اند. بنابراین در آن روز هر کس به شهر وارد میشد، آنها به گرمی به او خوشامد می گفتند و کلاه کاسکتی روی سرش و گوش بندی در گوشهایش می گذاشتند، به طوری که کوچکترین صداها را نیز نمی شنید.

Reggie was a normal boy, but he had been born deaf. He was well known to everyone in town, and they were all very fond of him. Unfortunately, though, he always seemed to end up being treated differently from everyone else. Children worried that they would hurt him, that maybe he wouldn’t hear the bike being hit in his direction. Adults acted like he was incapable of understanding them, as though he was some kind of baby.


Reggie didn’t like this very much. But the person who disliked it the most was his friend Michael, who decided one day that things had to change. Michael’s father was the town’s Mayor, and Michael managed to convince him that this year, in honour of Reggie, they should dedicate one day of the festival to deaf people. During that whole day everyone in town would have to wear earplugs.


People liked the idea, because everyone loved Reggie. The day became known as The Day of Silence, and when it arrived everyone stuck plugs in their ears, in a spirit of great fun. That morning was filled with practical jokes, mischief and laughter. But, as the hours passed, people became more and more aware of how difficult life was when you couldn’t hear anything. However, learning about how life was more difficult for the deaf was nothing compared to the greatest discovery of the day: Reggie was amazing!


On that day no one was thinking of Reggie as just a deaf person. This meant he could be treated just like any other little boy; and people saw a whole new side of him. Not only that, but Reggie had a bright and sharp mind. On that dav using his usual gestures, Reggie was the one who could communicate best with everyone. This meant that people paid more attention to what he was saying, and they were surprised by his intelligence, his creativity, and his ability to find solutions to almost any problem.


They realised that he had always been like that, and that in normal life all Reggie needed was a little more time than others to communicate. That was the only difference.


So the Day of Silence was the day Reggie’s true nature became known. And it was the day everyone realised you have to give people a chance to show how valuable they are. People in town wanted to make sure that others would learn this lesson. So, from that day on, whenever a visitor came to town, they were welcomed joyfully and a helmet was plonked on their head. A helmet with great thick ear flaps; a helmet which meant you couldn’t hear the slightest thing.

فایل صوتی داستان روز سکوت

لغات کاربردی انگلیسی داستان روز سکوت

لغت معنی
ناشنوا
deaf
نگران بودند
worried
بزرگترها
Adults
ناخشنود
disliked
جشن
festival
ایما و اشارات معمول خود
his usual gestures
طبیعت واقعی
true nature
خوشامد
welcomed
کوچکترین
slightest
3
مدیر سایت پس از بررسی های مکرر ما در حوزه زبان انگلیسی متوجه شدیم به دلیل هزینه های بالای کلاس ها برخی از دانشجویان توان شرکت در کلاس ها را ندارند و از این رو در بحث فراگیری علم عقب می مانند و تصمیم گرفتیم تا خدماتی را ارائه کنیم تا تمامی دانشجویان بتوانند از تمامی مطالب آموزشی زبان بهره ببرند.
همراه ما باشید در کانال تلگرام استاد انگلیسی | مرجع آموزش زبان انگلیسی کانال تلگرام
دیدگاهتان را بنویسید

عضویت در خبرنامه استاد انگلیسی | مرجع آموزش زبان انگلیسی

تمامی اطلاعات محفوظ است!

اپلیکیشن استاد انگلیسی

اپلیکیشن استاد انگلیسی