داستان باران سیاه باورنکردنی به انگلیسی | The Incredible Black Rain

داستان انگلیسی | داستان کوتاه انگلیسی | داستان های انگلیسی با ترجمه فارسی و فایل صوتی
اردیبهشت ۴, ۱۳۹۹
بازدید : 80 بازدید

داستان انگلیسی باران سیاه باورنکردنی: The Incredible Black Rain

گاس گرومپلینگز هرگز از چیزی شاد نمی شد. او دوستان زیادی داشت و والدینی که او را خیلی دوست داشتند. اما گاس فقط می توانست به چیزهایی که نداشت و یا چیزهایی که از داشتن آنها شاد نمیشد، فکر کند. اگر کسی به او یک ماشین هدیه می داد، از نظر او آن ماشین یا خیلی بزرگ بود یا خیلی کند. هر گاه به باغ وحش می رفت، ناراضی برمی گشت زیرا اجازه نداشت به شیرها غذا بدهد. هر گاه با دوستانش فوتبال بازی می کرد، از این شاکی بود که چرا این همه آدم فقط دنبال یک توپ میدوند…

 

چیزی که گاس از آن خبر نداشت ابر حیله گر بود. روزی او در حال گذر از آسمان بود و همه ی شکایت های گاس را شنید ، و آمد که ببیند. وقتی که درست به بالای سر او رسید شروع به باریدن باران سیاه خود بر سر او کرد. این حقه ی خیلی محبوب او بود که از آن برای بازی کردن با کودکان بدخلق و ترش رو استفاده می کرد.

 

گاس اصلا تحت تأثیر این پدیده ی جدید قرار نگرفت، بلکه باعث شد حتی بیشتر شکایت کند و نق بزند. او حتی پس از اینکه متوجه شد آن ابر او را تعقیب کرده تا بر سرش ببارد، عصبانی تر شد. بارش باران سیاه بر سر گاس تقریبا یک هفته ادامه داشت و گاس که نمی توانست خود را از شر آن ابر خلاص کند، خشمگین و خشمگین تر می شد.

 

گاس دوست کوچک ،شاد و باهوشی به نام گلادیس داشت. گلادیس تنها کسی بود که در طی همهی آن روزهای بارش باران سیاه دوست داشت با گاس به گردش برود. همه ی بچه های دیگر از ترس خیس شدن و سیاه شدن بیرون نمی آمدند.

 

یک روز وقتی که گاس خیلی شاکی بود و نق می زد، گلادیس به او گفت: «خوشحال باش! چرا نمی فهمی تو تنها کسی هستی که ابر مخصوص به خودش را دارد و حتی بهتر از آن ، باران این ابر سیاه است! ما می توانیم با ابری مثل این چند نوع بازی سرگرم کننده داشته باشیم، این طور فکر نمی کنی؟» از آنجا که گلادیس تنها دوست و همراه گاس در این روزها بود و او نمی خواست که او هم مثل بقیه او را ترک کند، به اکراه با او موافقت کرد.


گلادیس، او را به یک استخر شنا برد و به گاس گفت آنجا بایستد تا ابر بالای سرش آن قدر ببارد که همه ی آب استخر سیاه شود. سپس رفت و بقیه ی بچه ها را آورد. آنها آمدند و داخل استخر با هم بازی کردند و از آنجا که آب استخر سیاه شده بود می توانستند با هم قایم باشک بازی کنند. گاس، با بی میلی پذیرفت که این موقعیت برایش خیلی شاد و سرگرم کننده است. اما آنچه که خیلی سرگرم کننده بود، بازی خیس کردن گربه ها بود.

 

گاس گربه ها را پیدا می کرد و به دنبال آنها میدوید. وقتی گربه ها احساس می کردند خیس شده اند به گونه ای عجیب بالا می پریدند و با آن چهره ی خنده دارشان به سرعت پا به فرار می گذاشتند. کم کم همه ی بچه های شهر دور گاس جمع شدند و هر روز به بازی جدیدی با ابر سیاه فکر می کردند.

 

گاس برای نخستین بار دیدن جنبه ی مثبت چیزها را تجربه کرد. حتی چیزهایی که در ابتدا به نظرش خیلی بد و وحشتناک می آمدند. در آن موقع بود که ابر سیاه فکر کرد که می تواند گاس را ترک کند، زیرا کار خود را انجام داده بود. اما قبل از اینکه او را کند، دو روز بارانی با باران های رنگارنگ را به او هدیه کرد، روزهایی که بچه ها توانستند سرگرم کننده ترین بازیها را اختراع کنند.

 

وقتی ابر سرانجام او را ترک کرد، گاس گله و شکایت نکرد. اکنون او دیگر به چیزهای خوب زندگی فکر می کرد . چیز خوبی که در مورد رفتن ابر وجود داشت این بود که گاس دیگر تمام روز را خیس نمی شد. حالا او می توانست بیرون برود و خیس نشود و کارهایی را که در روزهای بارانی نمی توانست انجام دهد، انجام بدهد و این دقیقا همان کاری بود که گاس انجام داد.

Gus Grumplings was never happy with anything. He had lots of friends, and parents who loved him dearly, but all Gus could think about was what he didn’t have, or things he did have which he was unhappy with. If someone gave him a car, it would be too big or too slow. If he went to the zoo, he’d come back disappointed because they hadn’t let him feed the lions. If he played football with his friends, he would complain, saying there were too many of them for just one ball…

 

What caught Gus unaware was the prankster cloud. One day, cloud was drifting past, and heard all of Gus’s complaining. The cloud wafted over to see. When the cloud was right above Gus, he started dropping heavy black rain on him. That was cloud ‘ favourite trick to play on grumpy little kids.

 

Gus wasn’t at all impressed by this new development; it just made him complain even more. He was even angrier after he realised that the cloud was following him. Well, this carried on for almost a week. Gus couldn’t get away from the cloud, and he got more and more infuriated.

 

Gus had a little friend, a happy and generous girl called Gladys. Gladys was the only one who had been willing to hang around with Gus during all those black, rainy days. All the other children had run off to avoid getting soaked and ending up completely black.

 

One day, when Gus was at the end of his angry, she said to him: “Cheer up! What you should realise is that you’re the only one of us who has his very own cloud, and even better its rain is black! We could play some fun games with a cloud like this, don’t you reckon?” As Gladys was his only company these days, and he didn’t want her to leave as the others had, Gus reluctantly agreed.

 

Gladys took him to the swimming pool, and left him there until all the pool water was black. Then she went and got other kids. They came and played in the pool. The water being black meant they could play hide and seek! Grudgingly, Gus had to admit it had been a lot of fun, but what was even more fun was playing Wet the Cat.

 

Gus would find cats and run alongside them. When the cats felt themselves getting wet they would jump about in the craziest way, and run off at top speed, with funny looks on their faces. Before long, all the children in town had gathered around Gus, thinking up new games they could play using the cloud.

 

For the first time ever, Gus started to see the positive side of things; even things which, at first, had seemed so bad. The cloud, thought that he could now leave; his work had been done. But, before leaving, he gave Gus two days of multicoloured rain, with which the children invented the most fun games ever.

 

When the cloud finally left, Gus didn’t complain. Now he knew to focus on the good in life, and the good thing about cloud’ departure was that no longer was Gus soaking wet all day. Now he could go and do dry things, and that’s exactly what he did.

فایل صوتی داستان باران سیاه باور نکردنی

لغات کاربردی انگلیسی داستان باران سیاه باور نکردنی

لغت معنی
خیلی کند
too slow
شاکی
complain
ابر حیله گر
prankster cloud
کودکان بدخلق و ترش رو
grumpy little kids
خشمگین و خشمگین تر
more and more infuriated
ابر مخصوص
very own cloud
به اکراه
reluctantly
قایم باشک بازی
hide and seek
خیس کردن
Wet
پابه فرار گذاشتن
run off
جنبه ی مثبت
the positive side
باران های رنگارنگ
multicoloured rain
دقیقا
exactly
2
مدیر سایت پس از بررسی های مکرر ما در حوزه زبان انگلیسی متوجه شدیم به دلیل هزینه های بالای کلاس ها برخی از دانشجویان توان شرکت در کلاس ها را ندارند و از این رو در بحث فراگیری علم عقب می مانند و تصمیم گرفتیم تا خدماتی را ارائه کنیم تا تمامی دانشجویان بتوانند از تمامی مطالب آموزشی زبان بهره ببرند.
همراه ما باشید در کانال تلگرام استاد انگلیسی | مرجع آموزش زبان انگلیسی کانال تلگرام
دیدگاهتان را بنویسید

ali جمعه , ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۹ پاسخ

سلام وقت خوش داستان نیست ؟

مدیر سایت شنبه , ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۹ پاسخ

سلام دوست عزیز
با تشکر از توجه شما، داستان آپدیت شد

عضویت در خبرنامه استاد انگلیسی | مرجع آموزش زبان انگلیسی

تمامی اطلاعات محفوظ است!

اپلیکیشن استاد انگلیسی

اپلیکیشن استاد انگلیسی