داستان زمین، مرا در خود فرو ببر! به انگلیسی | !Earth, Swallow Me Up

داستان انگلیسی | داستان کوتاه انگلیسی | داستان های انگلیسی با ترجمه فارسی و فایل صوتی
اردیبهشت ۱۸, ۱۳۹۹
بازدید : 115 بازدید

داستان انگلیسی زمین، مرا در خود فرو ببر! : Earth, Swallow Me Up

داستان انگلیسی: زمین، مرا در خود فرو ببر!

می گویند روزی شخصی گونه های قرمز پسربچه ی چاق و خیلی را با دو تا گوجه فرنگی اشتباه گرفت و وقتی سعی کرد گوجه فرنگی ها را بچیند، دستش سوخت. و این حداقل چیزی بود که او می توانست انتظارش را داشته باشد، زیرا آلفي خجالتی ترین بچه ای بود که او می توانست تصورش را بکند. او تا حد زیادی از مسخره شدن هراس داشت.

 

حتی جزئی ترین آزار و اذیتی رنگ صورتش را مثل فلفل قرمز می کرد و این گونه بود که یک روز اتفاق واقعا خنده داری برای آلفی پیش آمد، چیزی که تقریبا او را از شدت خجالت منفجر کرد.


او با دوستش جیمی مشغول تمرین نقشی بود که قرار بود جیمی آن را در نمایش «سه خوک کوچولو» بازی کند. بعد از مدتی که آنها سرگرم تمرین بودند، آلفي به یاد آورد که دوستش دورا را برای آن روز بعد از ظهر به خانه اش دعوت کرده است. دورا زیباترین، خوش اخلاق ترین و باهوش ترین همکلاسی آلفی بود. آلفی مستقیما به طرف حیاط دوید و دورا را در آنجا دید و به او گفت: «نظرت چیست؟ می توانیم با هم به خانه ی من برویم؟ من برایت یک ساندویچ سوسیس درست می کنم.»

 

و درست وقتی که جمله اش را تمام کرد، متوجه شد فراموش کرده که ماسک و لباس خوک را از تنش در آورد. دورا ساکت و بی حرکت ایستاده بود. همه ی کسانی که در حیاط بودند، شروع به خندیدن کردند و آلفی بیچاره که قادر به هیچ واکنشی نبود، فقط با خود گفت: «زمین مرا در خود فرو ببر!»


ناگهان، آلفی در زمین فرو رفت و ناپدید شد، و خود را در یک جای باورنکردنی و شگفت انگیز یافت. همه ی کسانی که در آنجا بودند از زمین خواسته بودند که آنها را ببلعد. اصلا جای تعجب نبود، زیرا صورت همه ی افرادی که آنجا بودند تماما از حالت شرم و خجالت پوشیده شده بود.

 

آلفي در آنجا با ورزشکاری ملاقات کرد که در مسابقه ی دو در جهت اشتباه دویده بود و تصور کرده بود که آن مسابقه را با یک اختلاف زیاد از رقیبان خود برده است. همچنین زن جوان طاسی را ملاقات کرد که در طی یک توفان کلاه گیسش را باد برده بود. یا دامادی که پایش را روی دنباله ی لباس عروسش گذاشته و لباس او را خراب کرده بود.

 

به زودی، آلفي متوجه شد که تنها راه فرار از آنجا خندیدن است. اما نه هر نوع خنده ای. او فقط در صورتی می توانست از آنجا فرار کند که یاد می گرفت به خودش بخندد. کار آسانی نبود، بعضی از مردم سال ها آنجا در زیرزمین مانده بودند، زیرا نتوانسته بودند چیزی خنده دار و جالب در مورد شرم و خجالت خود پیدا کنند.


اما آلفی با یادگیری یافتن نکته های طنز در آن لحظات شرم و خجالت، توانست بر این موضوع غلبه کند. او همچنین یاد گرفت تا از این نکات طنز آمیز برای خنداندن دیگران استفاده کند و شادی و تفریح، برای آنها به همراه آورد. وقتی که او خودش را در ماسک خوک به یاد آورد، در حالی که داشت درباره ی ساندویچ سوسیس با دورا حرف می زد، نتوانست جلوی خندیدن خود را بگیرد.


به محض اینکه آلفی به چنین نکته ای دست یافت، بلافاصله به روی زمین و به حیاط خانه اش، روبه روی دورا، درست در جایی که او را ترک کرده بود برگشت. اما این بار، بدون اینکه خجالت بکشد و زبانش بند آید، لبخندی به دورا زد، ماسک خوک را از روی صورتش برداشت و دم خوکی کوچولوی پشتش را تکان داد و گفت: بیا جلو. خوشحال باش! من امروز یک همبر بزرگ در فروشگاه می خورم.»


دورا و دیگران خندیدند و از آن روز به بعد آلفی به یکی از بامزه ترین بچه های مدرسه تبدیل شد که قادر بود از هر چیزی که رخ میداد خودش و دیگران را بخنداند.

English story: Earth, Swallow Me Up!

They say that one time someone confused a boy’s chub red cheeks for two tomatoes. And when that person tried to pick the tomatoes he burnt his hand. And that was the least he could expect, because Alfie was the most easily embarrassed person you could imagine; and he greatly feared ridicule.

 

Even the slightest annoyance would turn his face as red as a chilli. And so it was, that one day something truly ridiculous happened to Alfie, something which almost made him explode with embarrassment.

 

He was with his friend Jamie, practicing for a play Jamie was going to be in: The Three Little Pigs. After a while spent rehearsing the play, Alfie remembered that he’d invited Dora to his house that afternoon. Dora was the sweetest, prettiest, cleverest girl in his class. Alfie ran straight to the playground, found Dora, and said to her,
“What do you reckon? Should we go to my place? I can give you a sausage sandwich…”

 

And just as he finished saying this, he realised that he had forgotten to remove the mask and costume of the little pig! Dora was speechless. Everyone in the playground started laughing, and poor Alfie, unable to react, just thought, “Earth, swallow me up!”

 

Suddenly, Alfie disappeared into the ground, and found himself in an incredible place. Everyone in that place had wanted the Earth to swallow them up! And it was no surprise at all, because the faces of the people there were all covered with expressions of utter embarrassment.

 

Alfie met an athlete who had run a race in the wrong direction, and had thought he had won it by a huge distance. He met a bald young lady whose wig had blown off during a storm, and he met a bride who had stepped on the train of her wedding dress, and ended up rolling about like a meatball.

 

Soon, Alfie found out that the only way to escape from that place was through laughter. But not just any kind of laughter; you could only escape by learning to laugh at yourself. It wasn’t easy, some folk had spent years there, under the Earth, refusing to find anything amusing about their own embarrassment.

 

But Alfie managed to overcome this, and learned how to find the humour in those moments of shame and embarrassment. He also learned to use them in a way that made others laugh, and bring them a little joy. When he remembered himself in the little pig mask, talking about sausage sandwiches with Dora, he couldn’t stop laughing at the whole situation.

 

 

As soon as he realised all this, Alfie was instantly returned to the playground, in front of Dora, just where he had left her. But this time, far from getting embarrassed and tongue-tied, he smiled at her, took off his little piggy mask, wiggled his little piggy bottom, and said, “Come on, cheer up! Today I have great ham in store!”

 

Dora and the others laughed, and from that day on AIG. became one of the funniest kids at school, able to make himself and others laugh at whatever happened to them.

فایل صوتی داستان زمین، مرا در خود فرو ببر!

لغات کاربردی انگلیسی داستان زمین، مرا در خود فرو ببر!

لغت معنی
گونه های قرمز
red cheeks
منفجر کرد
explode
به یاد آورد
remembered
باهوش ترین همکلاسی
cleverest girl
ساکت
speechless
ناپدید شد
disappeared
ورزشکار
athlete
یک اختلاف زیاد
a huge distance
شرم و خجالت
shame and embarrassment
خندیدن
laughing
خوشحال باش
cheer up
بامزه ترین بچه های
funniest kids

برای مطالعه تمام داستان های کوتاه انگلیسی کلیک کنید

2
مدیر سایت پس از بررسی های مکرر ما در حوزه زبان انگلیسی متوجه شدیم به دلیل هزینه های بالای کلاس ها برخی از دانشجویان توان شرکت در کلاس ها را ندارند و از این رو در بحث فراگیری علم عقب می مانند و تصمیم گرفتیم تا خدماتی را ارائه کنیم تا تمامی دانشجویان بتوانند از تمامی مطالب آموزشی زبان بهره ببرند.
همراه ما باشید در کانال تلگرام استاد انگلیسی | مرجع آموزش زبان انگلیسی کانال تلگرام
دیدگاهتان را بنویسید

Royal CBD جمعه , ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۹ پاسخ

Amazing! Its in fact amazing piece of writing, I have got much clear idea on the topic of
from this article.

عضویت در خبرنامه استاد انگلیسی | مرجع آموزش زبان انگلیسی

تمامی اطلاعات محفوظ است!

اپلیکیشن استاد انگلیسی

اپلیکیشن استاد انگلیسی